شاعرانه ها

شاعرانه هایی از جنس تنهایی

شاعرانه هایی از جنس تنهایی

۱ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

سلام
امیدوارم حال همگی خوب باشه:-)

این خاطره بر میگرده به چهارده سال پیش
اولین روز مدرسه...
اولین روز مدرسه یه روز خیلی عادی که من رو خواهرم برد مدرسه
من یادم نمیاد گریه کرده باشم ولی خواهرم میگه گریه کردی:'(😭😪
این روز گذشت آقا من فرداش رفتم مدرسه...
 با یه روپوش سرمه ایی

زنگ خورد و همه رفتن سر صف ایستادن
منم رفتم
اما سر صف قبلیم نه
رفتم پیش پسر همسایه,رضا
گفتم کلاس چندمی رضا؟رضا گفت و من خوشحال از اینکه تنها نیستم
روز تعیین کلاسا بود

چند دقیقه گذشت و هرکسی که اسمش رو خوندن رفت سر کلاسش

من موندم وسط,حیاط,معاون مدرسه با یه کت وشلوار سبز و البته یه خط کش قهوه ایی که بعدها خیلی با جناب خط کش ملاقات داشتم:'(😭😫

پرسید:کلاس چندمی؟

خب من از رضا پرسیده بودم گفته بود دومم منم گفتم:دوم
گفت:اسمت چیه؟

گفتم:اسماعیل مقیمی

شروع کرد لیست و گشتن امّا در کمال تعجب اسم من و پیدا نکرد
پرسید: مطمئنی دومی؟

گفتم:بله آقا دومم
آقای پناهی پرسید:شماره خونتون چنده؟

منم شمارمون و گفتم **********✆

زنگ زد و از مادرم خواست که بیاد مدرسه
مادرم هم اومد!

اقای پناهی:سلام خانم,بچتون رو ثبت نام کردین؟

مادرم:بله پیش خودتون ثبت نامش کردم هفته قبل

آقای پناهی:پس چرا اسمش توی لیست ما نیست؟

مادرم:نمیدونم,باید باشه,پیش خودتون ثبت نامش کردم خودتون هم نوشتین

آقای پناهی:کلاس چندمه پسرتون؟

مادرم:کلاس اول

آقای پناهی:😳😲کلاس اول؟

مادرم:آره خب کلاس اول...!!

آقای پناهی:این که میگه من کلاس دومم...

مادرم:نه کلاس اوله

اینجا بود که من که یه کوچولوی خجالتی بودم چادر مادرم رو کشیدم و گفتم
من دیروز کلاس اول بودم😠امروز کلاس دومم دیگه...

ولی خب آقای پناهی خط کش داشت...جلوی پیشرفت تحصیلی من و گرفت تا درس خوندن من جای دو هفته تا الان چهارده سال طول بکشه:'(😔😢....